محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
969
تاريخ الطبرى ( فارسي )
را بده . » و به ضرر خويش دعا كرد . پس از آن پيمبر خدا مشتى ريگ برگرفت و رو به قريش كرد و گفت : « روهايتان زشت باد » و ريگها را به سوى آنها پاشيد و به ياران خويش گفت : « حمله كنيد » و هزيمت در مشركان افتاد و خداوند بزرگان قريش را بكشت و به اسيرى داد ، و چون مسلمانان اسير گرفتن آغاز كردند پيمبر در سايبان بود و سعد بن معاذ شمشير به دست داشت با گروهى از انصار نگهبان پيمبر خدا بود كه از حملهء دشمن به دو بيم داشتند ، و پيمبر در چهرهء سعد ديد كه از كار مسلمانان خوشدل نبود و به دو گفت : « گويى اسير گرفتن مشركان را خوش ندارى ؟ » سعد گفت : « آرى اين نخستين بار است كه مشركان شكست مىخورند و كشتن آنها را اسير گرفتنشان بهتر است . » ابن عباس گويد : پيمبر به ياران خويش گفت : « كسانى از بنى هاشم و ديگران به نارضايى بيرون آمدهاند و به جنگ ما رغبت نداشتهاند هر كس از شما يكى از بنى هاشم را ديد او را نكشد و هر كه ابو البخترى بن هشام را ديد او را نكشد و هر كه عباس بن عبد المطلب عموى مرا ديد او را نكشد كه نا به دلخواه آمده است . » و ابو حذيفة بن عتبة بن ربيعه گفت : « پدران و فرزندان و برادران خود را بكشيم و عباس را واگذاريم به خدا اگر او را ببينيم شمشير در او فرو مىبرم . » و سخن او به پيمبر رسيد و به عمر بن خطاب گفت : « اى ابو حفص مىشنوى كه حذيفه گفته شمشير به روى عموى پيمبر خدا مىكشم ؟ » عمر گفت : « اى پيمبر خدا بگذار تا گردن او را به شمشير بزنم كه منافقى كرده است ؟ » بعدها عمر مىگفت : « اين اول بار بود كه پيمبر كنيهء مرا ابو حفص گفت . . » ابو حذيفه هميشه مىگفت : « از سخنى كه آن روز گفتم آسوده خاطر نيستم و